سايه صبور

حسرت نبودنهای تو

سلام دلبندم

فردا هم روزیه که باید باشی و نیستی ....

هرسال قرارمون یکی از کافی شاپ های دلخواهمون بود ...

تولدمو تبریک میگفتی و از قبل با صاحب کافی شاپ برای شمع و کیک قرار مدار میگذاشتی و همیشه هم سفارش فقط یک شمع میدادی .. (..چقدر برای همین یک دونه شمع با هم میخندیدیم و فلسفه می بافتیم گریه)  این یکسال و چهار ماه اخیر حسرت همه لحظات و روزهای خاص رو با رفتنت به دلم گذاشتی ...ناراحت

عیدها , تولدها, روز مادر و ...........

خدایا صبرم عطاکن بی او خیلی تنهام خیلی خیلی خیلی ........گریه

 

نمیدانی چه دردی دارد وقتیکه  حالم در واژه ها هم نمی گنجد................


-------------------------------------

خداوندا : ما را ببخش ؛ بخاطر همه درهائی که زدیم و هیچکدام خانه تو نبود! تو که آسمانی را میگریانی ، تا گلی را بخندانی . مارا بخندان بی آنکه کسی را بگریانی .........

--------------------------------------

ر... هم دیگه اون دختر صاف و صادق قدیمی نیست

ز... هم فکر اهداف دیگه ایه که برای من ملموس نیست

م... هم اینروزا بد جور دپرسه و حرفی نمیزنه و حالش خوب نیست .......

و...... حالا چرا اینهمه ^ نیست ^  *هست * شده ؟ نمیدانم !!!

---------------------------------

92/4/10= امروز ِ بی تو آغاز شد و انگاری یه دستی داره قلبمو فشار میده و با ناخوناش خراش میده ... دلم , چشمم, وجودم .. پر از بغضه .......

تنهاترین تنها اینجا هم هست بی هیچ کلامی ....بی تو تنهام ....

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٦:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

تنهائی

*تنهائی!! این واژه را بلندترین شاخه درخت خوب میفهمد....

*به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد !  اما هروقت تنم به جماعت نادان خورد ؛ گفتند: مگه کوری ؟!!

....

بی تو خیلی تنهام ، هرجا که میرم هرجا که هستم جای خالی تو رو حس میکنم .عزیز سفر کرده ی مادر دلم خیلی تنگه برات ، دوباره روز مادر آمد و تو نیستی که با یک شاخه گل رُز آبی هرطور شده خودتو بمن برسونی و بگی؛فقط اومدم بهت بگم :عاشقتم مامان ........ وای وای از حرکات شیطنت آمیز و بامزه ات ... یکسال و دوماه و هفت روزه که نیستی چهارصدوسی و چهار روزه که ندیدمت و میلیونها ساعت و دقیقه است که چشم انتظارتم مادر چشم انتظارت ...

دیروز با مهیاررفتیم رونمائی کتاب سید محمد رضا واحدی توی تالار اندیشه ؛ ایشونو دیدم و تبریک گفتم ساعتی نشستم و به سخنرانی ها گوش دادم اما انگاری اونجا نبودم بیشتر طاقت نیاوردم دلم هوای تو رو داشت خواستم بیام سر مزارت ؛ اما مهیار نذاشت گفت دیر وقته بهتره امروز نری و ...(((مهیار ؛هروقت میخواد منو از لاکم بیرون بیاره میاد اداره و میگه پاس بگیر بریم بیرون کار واجبی با هات دارم میدونی عزیزم مهیار و مهین مثل قدیما ثابت قدم موندن و هیچ چیزی باعث نشده که منو فراموش کنن ....)))و اما امان از دوستانی که بخاطر چیزی یا کسی یا خواسته ای ادعای دوستی دارن و همینکه به ایده هاشون نمیرسن بنای ناسازگاری میزارن یا فراموشت میکنن یا .....

میدونی عزیزم؟ تو نیستی که هروقت دلم میگیره و از نا اهلی روزگار و بعضیها داغون میشم باهات حرف بزنم ، نمی دونم می بینی که بعضی ها با من چیکار کردن ؟ نمیدونم میشنفی حرفاشونو؟ نمیخوام غم به دلت بشینه و ناراحت بشی آخه حالا که نیستی بی رو درواسی بهشون یه چیزی بگی ، من مجبورمیشم که بسپارمشون به خدا... خدا خودش میدونه چه جوری جوابشونو بده ، خصوصا" اونی که تو و من خیلی باورش داشتیم تازه بعد از اینهمه سال خودشو نشون داد ........ این نیز بگذرد ...

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

تولدت مبارک مادر

سلام عزیزدلم امروز روز تولدته ؛ تولدت مبارک مادر ؛ روحت شاد .سخته بی تو این لحظات رو سپری کردن خیلی سخته . دیشب تا صبح رنج دوری و درد نبودنت رو خون گریستم . یاد حرفات , کارهات ؛ خنده هات ؛ تولدهات و... آخ که امروز از روزای دیگه سخت تره . حساسیت عجیبی داشتی که همه تولدت رو یادشون باشه و بهت تبریک بگن یه تبریک خشک و خالی خوشحالت میکرد و من و خاله نرگست کورس میزاشتیم برای اینکه کدوم زودتر تبریک بگیم .امروز خاله نرگست تو بیمارستانه و حالش الحمدالله رو به بهبوده و تو هم که مشغول سیر و سیاحت در عالمی دیگری و من تنها تر از همیشه ...چرا دیشب نیومدی بگی مامانی جونم م م م م ؟!! فردا که تفلودمه (تولدمه) برام چی میخری ؟ امروز کجا میریم تفریح کنیم ؟ و میخندیدی و منم میگفتم هرچی که تو بخوای و هرجا که تو بخوای جیگرمن .... و امروز با نبودنت جیگرم داره میسوزه دلم آتیش گرفته و درد سراسر وجودم رو گرفته ...


این شعر از هما میر افشار است که در جواب شعر کوچه زنده یاد فریدون مشیری نوشته است و دیدم حرف و کلامش با دلم دمساز است اینجا نوشتمش

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

 

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

253 مین روز

امروز و این ساعت درست 253 روزه که نیستی .وای از لبریز شدن کاسه صبر ..

تو چطور فکر کردی که این مامانی صبور همیشه و همه جا میتونه طاقت بیاره و صبر کنه ؟چطور به خیالت رسید که وقتش رسیده با رفتنت در آزمون سخت تری از زندگی قراربگیره ؟ آخه با خودت نگفتی هر صبری اندازه ای داره ؟ نمیدونستی که این یکی از اندازه ی دل من خیلی خیلی بزرگتره ؟ تو این دل به این کوچیکی ! صبر ٍ به این بزرگی جا نمیگیره ؟ به خیالت رسیده بود که هر روز که بگذره من آروم تر میشم و به زندگی بر میگردم ؟!!  نه ،نه مادرجان نه .. هرچی زمان دوری تو بیشتر میشه من بیقرارترم ، نا آرام ترم ، چشام خیس تره ، دلم بیشتر و بیشتر خونه ، و تو رو طلب میکنه .. .. بیشتر دنبال گمشده ام هستم ..ا 

مادر مادر مادر کجائی که دارم میترکم کجائی دلبندم که دارم دق میکنم ، ایکاش ایکاش مرگی ناگهانی میومد سراغم تا مجبور نمیشدم این مرگ تدریجی رو این هلاهل رو مزه مزه کنم ..

یاد روزائی میافتم که اداره بهم زنگ میزدی و میگفتی مامانی یه قطعه جدید نواختم یه شعر تازه گفتم وقت داری برات بخونم ؟ و بی اینکه منتظر جوابم بشی میخوندی برام ..

اما چند تائی از نوشته ها و شعراتو برام نخوندی چون میدونستی که میخوای بری و بوی رفتن میدادن و نمیخواستی دلهره بندازی تو دلم ، تازه بعد از پروازت این شعرا به دستم رسید .. آخ  آخ که پر از بغضِ ناتمامم آخ که توی گلوم یه گلوله بغضه که داره خفه ام میکنه آخ که رو چشمام پرده های ضخیم اشکه و نمیزاره درست ببینم ..

از هرجا که گذر میکنم یاد یه خاطره از تو میافتم ، صدای ساز که میشنوم یاد ساز زدنای تو و اون صدای گرمت میافتم که با سازت میخوندی برام و میگفتی : مامی این واسه توئه .. گاهی هم گیتارتو زمین میزاشتی و ویولونتو بر میداشتی و با چنان سوزی آرشه رو به حرکت در میآوردی که اشکم در میومد .. و تو لبخندی محزون میزدی و میگفتی مام  هی مام یه روزی .. بعد حرفتو میخوردی و سکوت میکردی ، کاش اون روزا میفهمیدم تو اون مغزت چی میگذره و .. میدونی از وقتی که رفتی نتونستم حتی یکبارم آرشه ویلونو دستم بگیرم ؟ آخه هر روز ناخن بر زخمه دلم میکشم .. و خراشه های دلمو شرحه شرحه میکنم آی ی ی ی ی  کجائی مادر کجائی که حتی تو خوابم نمیای ؟

من مادرت م ها؟! یادت که نرفته ؟ خودت میگفتی حرف و درخواست مادر حجت بر همه ی کارهاست .. پس حالا چی ؟ نمیخوای بیایی ببینمت ؟ بغلت کنم ؟ بوست کنم ؟ نازتو بخرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم برات تنگه مادر دلم برات تنگگگگگگگگگگگگ

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

انا لله و انا علیه راجعون

بهراد عزیز...

گوش کن وزش بی رحم تنهایی را در شهر وجود پر افسوسمان می شنوی؟؟؟؟!!!

من غریبانه در این ظلمت, صدا می گسستم 

نامت؛ پژواک مان در این تنهایی و تاریکی است.

کاش خداوند...

خنکای مهربانیت را در این برهوت سوزان و بی مهر روزگار از سرمان دریغ نمی کرد.

 

پ.ن:

بهراد عزیزمان

پروازت برایمان؛برای مادرت سایه صبورمان و پدرت سخت و جانفرساست

پروازت ناگهانی و پردرد بود... جایت را این زیبا از همان روز پروازت پر کرده.

خود می بینی که مادرت چگونه ساعت ها درد و دل می کند...

چرا که تو نرفتی... دیگر جسمت نیست قبول اما... روحت خاطراتت همیشه برایمان زندست.

پ.ن: تا آروم شدن مادر عزیزم اینجا توسط من به روز می شود. 

از همه دوستانی که برای صبوری دل مادر داغ دیده و خانواده ام تشریف آوردن و تنهایمان نگذاشتند بسیار سپاسگزارم. امیدوارم که توانی برای جبران در شادی هایتان در این جسم ناتوان بماند.

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

هیس هیچی نگو


در اینکه زمین گرده یا بیضی حرفی نیست
اینکه آدمای روی زمین چه هستند ؟! حرفها ست

: در اینکه سینما و تلویزیون ایجاب میکنه هنرپیشه پرورش بده حرفی نیست
اینکه سایر بازیگران زندگی به هنرنمائی مشغولند حرفهاست

: دراینکه از سوراخی ریز میشود دنیا را دید زد حرفی نیست
اینکه از دروازه ای بزرگ این موجدات دوپا رد نمیشوند حرفهاست

: در اینکه دور هر میدانی میشود دور زد حرفی نیست
اینکه آدما خیال میکنند همدیگه رو دور زدند حرفهاست

 


: در اینکه زبان بی استخوان میچرخد و هزاران راست و دروغ را جاری میسازد حرفی نیست
اینکه این موجود بیگناه باید به قیامت جوابگوی حرفهایش باشد حرفهاست

 


...................


هیس س س س س س س س س س س س سس  دیگه هیچی نگو
.......................................................

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

چندسالته ؟!!

 

گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام...

چه فرقی میکنه چندسال داشته باشی وقتی با دلت حرف میزنی ؟

آنچه که مهمه خلوصته ؛ فهم و ادراکته ؛ حسِته ؛ گرمی دل ِ بی ریاته !!

 وگرنه من یا تو 100 ساله باشیم یا 1 ساله وقتی اونی که باید باشیم ؛ نباشیم ؟! خیالت راحت میشه ؟ فرقی میکنه ؟ برای توئی که سالهای عمرتو به صُلابه میکشی  و با یک جمله گند میزنی به تمام بافته ها و زیبائی ها !! نمیدونی که داری چیکار میکنی ؟ بچه ایی ؟ جوونی ؟ خامی ؟! تو اگه هزار سالت هم بشه ذهن و دلت بازهم  کوره !! پس لطفا" از سن و سال و تجربه نپرس که خنده ام میگیره

 

 

من از تبار تیشه‌ام، با من غمی هست

در ریشه‌ام احساس درد مبهمی هست

جز زخم، این دنیا نخوردم تلخ و شیرین

هست ؟!  آیا در آن دنیا امید مرهمی

 

اگه دوست داری اینجا رو هم بخون

===================================================

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

سایه بون داری بریم کویر؟

گفت تمام شماره هامو پاک کن نمیخوام دیگه با تو یا هرکس دیگه ای تماس داشته باشم و قبل از اینکه حرفی بزنم گوشی رو قطع کرد از رفتارش خیلی ناراحت شدم یعنی چی آخه ؟
اما ..

گاهی آنقدر گرسنه میمونی که سیر میشی خوب رفیق بیچاره هم از بس در دوستی صداقت دیده خسته شده
*******************************************

بعد از ساعت کاری رفتم گورستان تا غروب اونجا بودم
شنیده بودم وقتی تاریک میشه اونجا خوف میگیره آدمو !!
نترسیدم , نلرزیدم ، خیلی هم شنگول سر به سر صاحبخونه های قبرا گذاشتم جلو بعضی از سنگ قبرا ایستادم و در زدم بعد از سلام و احوالپرسی گفتم خسته نشدی از خوابیدن اینجا؟ پاشو دیگه جاتو بده به من از بس که بیدار بودم دارم میمیرم از خواب !!یه روح سرگردان مواظب حرکاتم بود یهو گفت : زکی !! مگه شهر هرته ؟ اگه میخواستن جاشونو عوض کنن که من جلوتراز تو , توصف ایستادم ؛ دیر اومدی زود میخوای بری ؟!

گاهی فکر مرگ چنان کیفورت میکنه که خوردن یک لیوان آب خنک و گورا تو ظِلِ گرما برات سُکر آور نیست .

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

ترافیکهای افکارم

......................
تو بنویس بجای من از دلتنگی هام ؛ از آمال و آرزوهام ؛ از صدای خنده های
مصنوعیم ؛ از عشق و امیدهای از دست رفتم ؛‏از دوست داشتنهای واپسینم
؛ از عهدهائی که بهشون وفا نشده ؛ بعد  روی همه اشونو خط خطی کن
و بزارشون جلوی چشمای من ؛ !!! میخوام ببینم چه نقشی رو نشون میدن ؟!!

ای بابا چی فکر کردی؟! منکه تو رو مقصر نمیدونم !!!!  این کوتاهی ها که تقصیر تو
نیست !!! فقط یه سوء تفاهمه که به یاد آدم میاندازه ترسو بودن چقدر به ضرر آدمیزاده
نه به صرفش ؛ فرار کردن از واقعیت بیشتر آدمو فرو میبره تو چاله نه اینکه جاده
خاکی رو تبدیل به آسفالتی وسط یه جنگل پر از درختای سبز و سایه بون ؛ بکنه ....

خوب ؟! این یعنی چی ؟ یعنی اینکه ما آدما انگشتای یک دستیم ؟ یعنی بهم مربوط میشیم ؟!!
اگه یه غلطی بکنیم مثل دود سیگار میشه که صاف میره تو چشم و چال خودمون ؟
مگه من مسئول رفتارای تو هستم ؟ مگه من پیغمبر اُمتم ؟ !! چقدر چرند و پرند
شنیدم توی این ظواهر دوستانه و انتقاد ناپذیر !!!!!!!!! خو اینا همه اش تقصیر منه دیگه !!!

آخیش قربون دل مهربونی که انتقاد پذیره و تاثیرات معجزه آسائی
 داره .... اینقده این دل مهربونم چزیده چزیده چزیده که نگو بوی سوخته اش همه جا رو پُر کرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!

************************************


خوب دیگه ساسات احساست رو بکش و علامت سئوال چشاتو خاموش کن
عشق تو سرازیری افتاده ؛ دنده خلاصه ... آهای مراقب باش مردومو زیر نگیری
لاستیکاتو چک کردی ؟ صاف نباشن ؟ مگه خودت عاجدار نبودی ؟
شایدم خط خطی از این مدل جدیدا ؟! هوم م م م م م

***********************************


من اگر باده خورم خودم خورم
من اگر مستم  خودم هستم
من اگر دیوانه ام خودم دیوانه ام
من اگر رقاصه ام با خود میرقصم
من اگر قصه گو هستم قصه ی خودمو میگم 
خوب ؛ همه اینا یه جوریه که با کسی کاری نداره
من عارف ِ وقت خویشم و با بیگانه مرا کاری نیست
.... 

**********************************

اگه دوست داشتی به این یکی خونه امم سر بزن

دوست جونم :

 فکر نکنی چون نمی نویسم تو رو هم نمیخونم ؟ یا اگه پیغامی نمیزارم یعنی نمیخوامت ها؟‌ فقط یه کمی یه کوچولو قاطی پاطی ام هم جسمی هم روحی . تو پیغام بزار و روحمو شاد کن . باشه ؟

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

راز و نیاز

سلام به دوستان مامانی هستی  ایشان از من خواستند که وبلاگهایشان را از روی نوشته هائی که در اختیارم گذاشته اند بنا به اختیار و انتخاب خودم به روز کنم امروز فرصتی دست داد تا این وبلاگ را که خودم هم دوستش دارم به روز برسانم و آخرین راز و نیاز با خدایش را انتخاب کردم که دیروز نوشته بود فکر میکنم تعجب کردید که خودش چرا ننوشته راستش مامانی مدتی است که سخت بیمار و درگیر است و زمانی هم که میتواند سرپا باشد و به محل کارمان بیاید بشدت درگیر کار میشود و دوباره می افتد ایام سختی را میگذراند و همچنان ظاهرش را خوب نگه میدارد بیائیم همه باهم برای سلامتی روح و جسمش دعا کنیم . که جز خدا کسی نمیداند چه بر او گذشته است

دوست مامانی و شما : نازنین

-------------------------------------------------------------------------------------------

خدایا صدای فریاد پُر از نیازم را بشنو که تو میدانی به تو نیازمندم و بس تو آگاهی از رازهای درون و آلامم ، صبورتر و شنواتر و رازدارتر از تو نمیشناسم کاش در تمام برهه های غم و شادیم کنارم مینشستی و دست نوازشت را بر سرم میکشیدی تا اینهمه احساس تنهائی نکنمو قطره های بارانت ؛ راز چشمانم را بپوشاند . خدایا در این دنیای فانی دیگر انسانی نیست که غرق در دنیا نشده باشد و پا بر گلوی دیگر بندگانت نگذاشته باشد و چون خون آشامی خونی نمکیده باشد ، خدای دلتنگم از این دنیا ، دلتنگم از این خون آشامان زمانه ، دلتنگم از پاهای سنگین و فشرده بر شانه هایم ، دلتنگم از پنجه هائی که گلویم را فشار میدهد ، بیا و مرا غرق ملکوتت کن آخر دلتنگم از اینهمه حرکات هستی سوز انسانهای بظاهر آدم که خویش را به شیطان فروخته اند ؛‌  اجازه میخواهم که برای خودم و آنان دعا کنم تا قدر دوستی و شادمانی و خوب بودن و خوب زیستن و باهم بودن را بدانند .

خدایا آرزوهایم را بسوزان اما امیدهایم را نه .

تو قادری ، تو توانائی ، گوشه چشمی بنما بر من و مرا ببخش و بیامرز ، مرا از مهر و عشقت سرشادکن و یاریم ده که این روزگار سختی را به آسانی بگذرانم و مخلوقی شایسته برایت باشم . لبخند بر لبانم جاری ساز و شادم کن که باعث شادی و لبخندت باشم ، خدایا بمن بندگی ِ عشقی عطا کن تا کوله بار پُر از گناهم را برزمین گذاشته و لطف و مهربانی های تو را بر شانه هایم حمل کنم .

ای جلیل ، ای کریم ، ای بی نیاز ؛ اشکهایم بر گونه ها کبره بسته است زیرا به انتظار تو نشسته ام برای اجابت دعاهایم ، خدایا چشمانم خشک شده است از بس به انتظار نگاهت در کوچه پس کوچه های زندگی پرسه زده ام .

مرادریاب خدایا

دوسال پیش پدر به خوابم آمده بود که تو بزودی می آئی پیشم ، پس چه شد خدایا ؟ چقدر ِ دیگر صبر کنم و روی دنیای خاکی و خالی از عطوفتهای انسانی قدم بزنم تا این عمر زیادی تمام شود ؟ منتظرت هستم خدا جون منتظر جوابت هستم ....

خسته ی خسته ی خسته ام مرادریاب

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

 

 

اگه صبح که بیدار شدی بجای یک لیوان آب یا یک چای شیرین ؛ قهوه ای غلیظ و تلخ بخوری چی میشه ؟ امتحان کردی ؟ اولش رعشه توی تموم بدنت میدوه تا ته ته های روحت نفوذ میکنه بعد کمی آروم تر میشی و مزه مزه اش میکنی و به تلخی اش عادت میکنی  !!! میدونی چرا ؟ چون میخوای که این تلخی رو به نیش بکشی ؛ چون دوست داری همیشه دنبال تلخی باشی تا خودتو درونش گم کنی ؛ چون جسارت اینو نداری که لابلای اینهمه تلخی ؛ بگردی و شهد شیرین خوشبختی رو پیدا کنی ؛ چون جُربُزه گریستن نداری  تا فریادتو؛ توی گلوت خفه نکنی که مبادا دیگرانی بدونن دردت چیه ؟ چشماتو بستی روی آسمونی که برات ستاره میریزه ؛ داری فقط بوی باروت ِ سرزنش رو به مشام میکشی ...

خودت رو به هوائی دیگر بسپار ؛ آسمان از آن ِ توست ....

واگویه اول‌:‌ کَل اگر طبیب بودی ؛ سرِ کچل خود دوا نمودی

واگویه دوم :‌ اینقدر توی خودم ذوب شدم که اشباع شدم

واگویه سوم : وقت گرفتن من خوبم وقت پس دادن چقدر بد میشم . نه ؟!

واگویه چهارم : اگر فرصتی دوباره برای زندگی داشتم بجای عشق به قدرت ؛ قدرت عشق را یاد میگرفتم .

واگویه پنجم :‌  همین دیگه .... منتظر چی هستی ؟ !!!

بماند تا بعد .............................................

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

صبر


دلم گل سرخی بود که رنگ لاله های وحشی را تحت الشعاع قرار میداد ؛ 

 از جور ِ زمانه ژاله ام  بر گُل نشست وهنوزصبح شادمانی را نشناخته پَرپَرشد ؛

اینک

درون دستهای ستاره ها رشد میکنم ، غنچه ام میشکفد و باز امید در اوج ِ ناامیدی زنده میشود ؛ سپس غبار نا باوری از این خوشبختی ِ کوچک ؛  امید میچکد از دلِ چون خون ؛  بازهم ؟! صبر صبر صبر برای امیدی واهی است ؟ نه ؛ نمیتواند واهی باشد ؛  دست به دعا برمیدارم که خدایا اینقدر آزمونهای سخت سرِ راهم قرارنده ؛‌ ایامم تلخ است ...کمی قند میخواهم ...............

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

گاهی


روزمرگیها

حیف از گل ِ من که در بهار خشکید ، دیگر چه میتوانم بگویم از دلتنگیهای این عمر دو روزه که همه شاد میخوانندش ؛ حال اینکه به تظاهری هلهله میکند وپرده بی حیائی ها را در حیای گونه اش پنهان میکند و  چهچهه بلبل را در گلویش خفه ؛ تا در گوشه ای از زمین بذر ناباورانه زندگی را بکارد شاید غریو ِ شادی رشد کند و سیر ِ نزولی عمرش به صعود بنماید آنگاه مفتخرانه بگوید من نَفَس میکشم ، من راست راستی زنده ام ، من هستم ؛ هستم تا متهم به تقصثر نشود و مصیبت خوانان برایش مرثیه نخوانند .

88/12/28

عجب؟!! امروز درون قاب روی دیوار ِ دیوانگی ام نقش سالها افسوس را به تصویرکشیدم ؛ آجرها لبخند میزدند و دیوانگی ها را به یاد می آوردند ؛‌چه تلخ بود لبخندشان بیشتر به استهزا میماند تا لبخند ، در مصیبت سوگ  عزیزی نشسته ام که عزتش برباد داد زندگیم را و تلاش و تکاپوئی پایان ناپذیر برای صاف کردن قاب روی دیوار ... شاید فریاد رسی بیابم که دست تمنایم را بفشارد ..............

88/12/29

فاتحه بخوانید برای شفای دلی بیتاب ، شاید آنکس که خود را به بیخبری زده و در دریای آرام خویش پارو میزند بشنود صدای رسالتی که پیامبرمان به ارمغان آورد و مسلمانی اش را پید کند تا بداند که چه بَد کرد با این دلِ به سوگ نشسته ... بخوانید فاتحه ای برای من شاید مرحمی باشد بر زخمهای بی مرحمم ..

89/1/22


 

 


گاهی گمان نمیکنیم , ولی میشود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا ؛ بی اجابت است
گاهی نگفته , قرعه  بنام تو میشود
گاهی گدای گدای گدائی ؛ و بخت نیست
گاهی تمام شهر ، گدای تو میشوند

دوست داری حکایات مامانی رو هم بخونی ؟

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

آچشم به راه ........


از پنجره سرک میکشد
چشم ها تا بیخ و بُن ِ پیچ ِ کوچه را میکاوند
می اندیشد
شاید بیاید ...
شاید در خم ِ کوچه پنهان است ...
نه ...نیست ، نیست
کجائی پسر ؟
روحم خسته است
دلم تو را میکاود
بی تابم ... بعداز کوچه به این می اندیشم
که گنجشکم روی کدامین شاخه ؟
لابلای کدام برگها ؛  با دیگر گنجشکان به جشن و پایکوبی مشغول است ؟
...
باران میبارد
برگها خیس میشوند
آه ... گنجشککم خیس میشود حالا ...
...
به لانه ات برگرد.........

***************
دگرگونی

سرشار از دیگرگونی هستم و سرشار از مرکز عشق ؛ در من گرما انباشته شده است و دیگر دریک قالب یخی زندگی نمیکنم . آن دیگری ام مُرده است و جلوه ای سیال قلبم را روشن میسازد ؛ که با هر جاری شدنش اضطرابهایم را میشوید ؛ در این هجمه تازه ؛ موهبت و عشق انتظار میکشد و روز بروز بیش از پیش نمایان میشود . اکنون بیش از زمانی قبل تر خویش رامیشناسم ؛بنظرم رسیده که در این آگاهی اشتباهی رخ نمیدهد نه اینکه در خواستگاهی خودخواهانه تحلیل کنم و از نفوذ به اعماق آگاهی ام عاجز باشم ؛ نه ... شیوه تحلیلم بدرد درون ِ اینکم میخورد و این ذاتی است که از ازل بوده اما وقتی به کره خاکی پای نهاده است شروع به گریه کرده و از ره یافتهای درونی کاسته ؛ که اکنون سعی میکنم او را به اصل خویش باز گردانم .
دل مشغولیهای زندگی (روز مرگی ) باید به پایان برسد تا بواسطه پایان ؛ آغازی درست بدست بیاید
زیرا زندگی رویایی بیشتر نیست  که بیش از این نباید از آن انتظاری جز در این لحظه بودن را داشت . رویا باید آشفته شود تا خواهش نفس  پایش را فراتر نگذارد و؛ نفسی که بیشنر از ذهن ِرویایی ؛ نه گامی بیشتر برمیدارد نه تو را بیدار میکند ؛ باید کُشت ... پس بیداری را در بیداری میتوان دید نباید به پس رفتهای ذهن بها داد و واسطه ای برای امیال و افزون طلبی ایجاد کرد و ساخته و پرداخته ها را بسان سکه های درخشان و خویش را ثروتمند دید .

فقیر بودن در این راه بزرگترین ثروت است

من اینجا هم هستم

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

هرکی یه جور عاشقه ...

داشت میگفت و میشنیدم ناخودآگاه .......
آی پیرمرد ِ چرتکه بدست ِ تو آسمون ...... میشه لطفا" چن دقیقه گوشتو بدی به من ؟ یه کم فاصله بگیر از ؛‌ ازمابهترونای زیر لب نجواکن ؟‌ یه کوچولو هم به احوال ِ آدمای خطاکاری که پشیمونی ؛ از خلقت شون , برس.........یه ذره بی توجه شو به کسایی که یا از اینور بوم میفتن یا اونور ؛ یعنی ما چوب دوسر طلائیم ؟‌حَدِ وسطیا آدم نیستن ؟ چرا هی  آدمو میچلونی ؟ اونقدر که از درد شروع کنه کم کم ازت فاصله بگیره ؛ یه دفه هم این هندز فیری  رو از تو گوشات بکش بیرون ببین من چی میگم ؟ ببین ! شاکی ام ؛ از همه کائناتت شاکی ام ,‌از حیونای آدم نمات شاکی ام ؛ از جبرت شاکی ام از اختیارت شاکی ام ؛ هیچی سرِ جاش نیس , هرچی بیشتر صدات میکنم انگار خوشت میاد بیشتر قیافه بگیری ؛ من مثه بقیه نیستم پاچه خواری و گریه زاری کنم ؛ اصن بلت نیسم ... خودتم میدونی وقتی شادم و همه چی آرومه بیشتر صدات میکنم .. کارایی میکنم که دوس داری ؛‌انقدر بامن لج کشی نکن ؛ هی گرو کشی نکن ... نه از تو نه از بنده هات کم نمیشه یه ذره بیشششتتتر به منم توجه کنی ؛ جدی میگم ؛ یه کم رو او مشیتت  و حکمتت ؛ تجدید نظر کن .. دوستانه دارم میگم ها!!! گفتمش : این دیگه چه جوریشه ؟‌!!!!!! گفت : بتو چه ؟! این یه معاشقه ی دعوائیه بین من و او ... تو چیکاره ای ؟!!!
بعدش زمزمه کرد :

های زندگی !! رها کن مرا از این تن

                         دارم می میرم از عشق  خدا

و میگریست و میگریست و میگریست ........ عینهو اشکی که من تو پست قبلی در باره اش گفتم و بقیه ها فکر کردن عاشقیت ِ غیر خداست و نه فریاد گلو گیر ِ خود قطره های اشک .....................

بعد......

با خودم فکر کردم هر قطره اشک امضای خداست ؛ پای چشمهائی که آسمان در آنها خلاصه شده است ........ شاید در طوفانهای زندگی باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن باشه

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نجوای عشق

دوست داری مامانی هستی رو هم بخونی ؟

به خیال می آمد که وقتی او کنارش هست تنهائی دیگر نیست . از او تا اوج ِ او , از او تا گُستره بلند ِ زندگی . و از من تا خود ِ من ِ تنها ...
او بود که مرا به داشتن راز ِ نجوای ِ عاشقانه دعوت میکرد و همراهش میشدم , از جاده ی  رنج میگذشتم ... باهم میگذشتیم , پیکره ی زنجیر اسارت و دلتنگی را پاره میکردیم و باز دلتنگ بودیم , از این رفتن ها , از این کاویدن ها و پیمودن ها یمان ؛ زمین ، خیس میشد و پاهایمان به گِل مینشست وانگاه که نسیمی خنک تَنِمان را نوازش میکرد تا شاید ............. نه نمیشد و نفسی تازه میکردیم و باز راه می پیمودیم ...همه جا را باهم سَرَک میکشیدیم اما ؛ اما او نبود که میتوانست کاملا" آرامم کند یه چیز این وسط کم بود و گاه از سَر ِ لجاجت فراموشش میکردم همان رازی بود که او همواره به یادم می انداخت وقتی که دیگر از سرعت گامهایمان خسته میشدیم ...
آره نجوائی عاشقانه با خالق همه این ها مرا آرام میکرد . او هم میرفت و مرا با عشقم تنها میگذاشت شاید که لبخندی بر لبانم بنشیند اما لحظاتی بعد مجبور به برگشت میشد تا سبُک شوم تا خالی شوم . او با درد ِ من می آمد و با سبکبالی ام پرمیکشید...
او خیلی خوب بود فقط یک بدجنسی کوچولو داشت آنهم وقتی بود که میخواست بره ، قرمزی‌ِ چشمامو با خودش نمی بُرد ؛ اونها رو جا میگذاشت تا منو رسوا کنه ...
دیگه به کسی نمیتونستم بگم که : چیزی نیست سرما خوردم !!! خاک رفته تو چشمام !!! بهونه هامو خراب میکرد ...

ن.ت . گاهی تما م چیزهائی که یک نفر لازم داره ؛ تنها ، دستیه برای گرفتن و قلبیه برای فهمیدن ِ او ...........

خدا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عاشِقِتم

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

من دیگر من نیستم

دوستان مهربونم ؛  لطفا" یه توجه و تامُلِ کوچولو داشته باشید  لبخند

(( مخاطبِ من ، فردِ خاصی نیست ؛ هیچکس ..... مخاطبم:  من ِ دیگرِ من  است )).


درزندگی جنگل سهیم میشوم وقتیکه برگهای خشکیده خودرا در خاک گم میکنم ،و این حیاتی دوباره است. آزاد شدن؛ از "میل"‌برای "بودن"‌؛ بودنی که هست ،و "میل "همان اشتیاقی بود که برایش چشم به آینده دوخته بودم . اکنون این "بودن" را در لحظه حال می بینم و دیگر برای " میلِ ذهنی" نمیخواهم که وجودم را از دست بدهم .میل  را متوقف کرده  ام تا بودنم را نمایان کنم ...
آخر ؛ میل چیزی بود شبیه به آتش و نمیخواستم در آن بسوزم و هیمه ام هموارتر شود ، پوسته ای که در مغزم رشد کرده بود به آتش سپردم تا دود شود تا در شکوه و عظمت وجودم زبانه بکشم ، میگذارم که این پوسته ها یکی یکی  بسوزند و بوی کِز آنها اطرافم را فرابگیرد .تا این "من " در ژرفای ‌"منیت " غرق شود و دیگر اثری از آن باقی نماند ؛ در این حال ، تاریکی ، نیست و نابود شده ؛‌نی نواز نی مینوازد و نغمه در ساز ستاره میزند ؛ آنگاه خورشید رویاهایم طنین می اندازد ؛من به تسلیم و رضا رسیده ام برای یک زیست بی نزاع ؛‌ اینک ، فارغم ؛ از از آرمان و امیال ؛ فارغ از هر نیک و بد؛ دیگر جنگی و جدالی در من زندگی نمیکند و زندگی ام تباه نخواهد شد ...
مرا ببین ؟ به فراسوی مشاهده نفسم قدم نهاده ام . چطور؟ نمی  بینی !؟ ای ... کسیکه مخاطب ِ ساز من بودی دیگر آوازت را دوست ندارم ؛ اینک در نی خویش می دمم و آواز وجودم را سر میدهم و با ساز خویش می رقصم ... در طنین ِ  صدای خویش غرق میشوم و جا و مکان را فراموش میکنم .....
چگونه ای ؟! تعجب میکنی که زمانش چطور و چگونه فرا رسید ؟‌
شُد دیگر ........ هنگامیکه سکوت مرا فراگرفته بود و کلمات ،دلم را قلقلک میداد ؛ بارها و بارها کلمات ناگفته و گفته ام ؛ بی پاسخ ماند حرفهائی که هنوز طرح نشده بود، به آخر رسید و پاسخی نیز .........و حالا زمان آن رسیده است که این آرامش و سکون را بشناسم و از تباهی بگریزم ؛ بدین گونه که ذهنم ؛ موضعی را برای دیگر آگاهی ام  آماده کند و جاری بودن را لازمه معنای منجمد شده دیرینه بداند ... درمن موجود دیگری متولد شده است ؛ شاید از سیاره ای دیگر آمده  !!! و مرا بیناتر میکند ؛ اینک احساس زنده بودن میکنم و این آگاهی بگونه ای است که به اشاره ای سراسر وجودم را بیدار میکند و در میابم ؛ اینکه حسم را نه هرگز دیده ای نه هرگز داشته ای و نه هرگز چشیده ای ؛ دیگر مرکزی به نام "میل" وجود ندارد . من دیگر من نیستم .......

مامانی هستی نیر با سه نوشته و تصاویر تازه به روز است .

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خداوند صیاد ِ دلهای پاک است

از خانه ی کوچک دلم ، به دل ِ مملو از درس محبتت !! سلامی  روانه میکنم .که به من آموختی زندگی کردن را ، سپس به تنهائی مصیبت ها و دردها را تحمل کردن و خویش را برای همه چیز مهیا ساختن .
سلام بر مهربان یاوری که از ابتدای دیدن و بودنش ، اشتیاق عشقی بی صورت در محل ِ یک موسیقی خاموش هم مسیرم کرد .
این بار سلامی بر تو میفرستم که احساسی دیگر دارم، عاری از هرگونه روزمرگی های زندگی ...
یک زندگی تازه که لمس نشدنی است که صفات نیک تو را بر جای جای وجودم احجساس کرده و در دلت غرق میشوم .
آینده هنوز نیامده است ...
اکنون دیر زمانی است از آشنائی ِ‌کهنه دلی دیر آشنا و زود نشان !! که در این لحظه ، اکنون ها و آینده ها جریان دارد ، زیرا در کویر تنهائی دلم که از عمق جان تشنه بود به دنبال قطره آبی میگشتم ، آب ِ حیات !  و میدانستم که این کویر در عُمق خویش تشنه است  ، اما سراچه دل ِ تو که درونش تشنگی نیست به فریادم رسیده است . 
         از دلت سیراب گشتم ... از دستانت اشربه ای نوشیدم که سرمست‌ِ کاروانسالارِ آستانه معبد لطف الهی بود که مرا به خویش خواند ...
ممنونم که صبرم را می آزمائی تا ندای موسیقی عشق را در من به حقیقت ِ بیقراری روح در کالبد خاکی نزدیک و نزدیکتر کنی ...

دستهایت را باز کن و سیب را بگیر .... بوی عطرش را احساس نمیکنی ؟!!!
مَست شو ، برقص در سما ؛ مَست شو برقص بر بال ابر ، مَست شو برقص بر باد ... همه اش مال ِ توست  ... مزه ی جاودانگی را بِچِش ... خورشید میخواهد بر لبانت بوسه زند ......
مست شو ،  مست شو  ،  مست شو

برقص   برقص  برقص 

من این جا هم هستم چشمک

 

مورد توجه وبلاگ بچه های کم توان ذهنی تعاونی پرنیان :

نگار جان زیر پیامت برات علت رو نوشتم . در صفحه خودم

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ناله اگر ناله من است ...

کُنج ِ خرابت را بسی تسخر زدند , اما گنج ِ تُرا , ای خانه ویران ؛ کسی نشناخت

گرگ و میش بود , که سرم رو از رو بالش بلند کردم و دور و برم رو نگاه کردم ؛ اتاق دور سرم میچرخید حلقه هایی از موج های ِ وسط ِ شَط , خیلی بزرگ اما تنگ خفقان آور.... برای منی که تمام فاصله ها توی قلبم مچاله شده بوده و راهی برای نفس کشیدن نداشتم . انگار تیری توی قلبم فرو رفته بود از شدت این درد چشمام میسوخت ؛ دستامو رو چشام مالیدم و یاد تقدیری افتادم که ........

دوباره گلوله های بغض ؛ راه گلمو بسته بود و احساساتمو به بازی گرفته بود ؛ سعی کردم نفسهای عمیقی بکشم و خودمو از دیوارهای اتاق که هی کوچیک و کوچیکتر میشدن تا بتونن منو له کنن ؛ بیرون بکشم ؛ اما نمیشد . نَفَسم بالا نمی اومد ...

آخه آدما چقدر بی رحمن؟ چقدر بی وفان ؟ ازبس که تو کوچه پس کوچه های تاریک و بلند تشویش پرسه زدم و زمزمه هایی از آرزوهای به دل مانده ام رو مرور کردم شدم عینهو یه تاک‌ِ تنها تو یه کویر خشک و سوزان ؛‌ دود ازش بلند شده و بوی سوختگیش دنبال چشمای نگرانی میگرده که هیچوقت نگاه نمیکنن و صدای آه ِ ش  دنبال ِ یه گوش شنواست که سنگینی ِ حرفاشو به دوش بکشه و فقط فکر ِ آسایش خودش نباشه .

دشمن که فتادست به وصلت , هوسش

یک لحطه مبادا به طرب دسترسش

نی نی , نکنم دعای بد زین سپسش

گر دشمن از آهن است , عشق ِ تو , بسش

من اینجا هم هستم

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خدا نگذاشت ...

.....

از ابتدای اینهمه پوسیدگی

از هَوار ِ اینهمه آوار

از خاموشی ِ اینهمه آواز ...

چه نشسته ای ؟!

                         به انتظار ِ زمزمه ای بی معنا؟!

زیباترین ترانه ام ، کوچیدن از بامت بود

و غم انگیز ترینش ، جائی برای نشستن نبود !!

کاش میشد بامی دیگر ...

کاش میشد ؛ ساز ِ بی سیم .........

کاش میشد ؛ فریاد ِ بی صدا ....

از اینهمه نقطه چین ... به کدام امتداد خواهم رسید ؟!

از بُهت ِ زمان که بگذری باز ابتدا است و امتداد...

از بُغض ِ کلام هم که بگذری ؛ همان است که بود .....

نقطه چین ِ حرفهای نگفته 

و شرم از گفتن ....

خواستم که از تو بگذرم ........

                                خدا نگذاشت ! میدانی که ؟!!

::::::::::::::::::::::::::::::::::

ن . ت .
سرزمین روان ِ ما بسیار بزرگتر و شکوهمندتر از جهان ِ پیرامون ِ ما است ؛ کسانی را بدان راه دهیم که سزاوارِ آن باشند .  ((ارد بزرگ))

من اینجا هم هستم

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نسکافه تلخ

وقتی دردها آنقدر زیاد باشند که درمانی برایش نیابی ؛ صبر ایوب میخواهد و لبخندی دائمی بر لبانت ؛ شاید ...

اینروزها مدام دارم بغضهایم را همراه با نسکافه ی تلخ قورت میدهم ،قبلا" هیچوقت برای خودم تا این اندازه سنگدل نبودم که حتی جلوی آهم را بگیرم . دلتنگ بی قراریهایی هستم که برای دیگران بود و من از حل شدن مشکلشان لذت می بردم ، و میتونستم کمکشون کنم.
حالا به خودمم نمیخوام کمک کنم . یه چیزی مثل کوه روی سینه ام نشسته و نفسهام سنگینی میکنند ، نای دم و باز دم ندارم .

یکی نیست بیاد بگه ؛ بس کن از قصه های قدیمی ِ غُصه !!! 
یکی نیست که به من بگه حس ششمتو جدی بگیر !؟!

قربون ِ دلِ‌ بیقراری برم که قبل از اینکه بصدا در بیاد فرو میره توی چشمایی که سایه بونش خیسه و از لابلای مژگانش میزنه بیرون و زودتر خودشو  لو  میده
 
گاهی توی تاریکی راه رفتن و به ریش خود خندیدن قشنگتره تا توی روشنائی باشی و ظاهرا" به ریش دیگران بخندی و بعدش اشکات دستتو رو کنن .

هیچوقت توی دلم نبودی که بفهمی دلم چی میگه و چند سال با چی توی خودم کنکاش کردم !! تا امروز بفهمم ، دروغ خیلی زشته ....

هیچ چیز به زیبائی تفکرات (+) نیست ؛ اما ؛ مگه میشه به این علامت بعلاوه (+) که اسمش مثبته اعتماد کرد؟  ای بابا... فکرامم شده شلغم شوربا ، هی باهم قاطی میشه ؛ آخه وقتی دلی با تو نیست و تظاهر میکنه که ؛ هست ، میشه از افکارت آش شله قلمکار درست نکنی ؟

میدونی ؟!! تو ساکت یکی اینطرف ِ خط  نیستی که  بیرنگی رو ببینی ، ریلت رو ، روی رنگها داری حرکت میدی ، هی میری و میای ...  
این ور ِ خط تابلوی عبور ممنوع  ؛ جلوی چشمات کوچیک و بزرگ میشه ...
نمیتونی ازش عبور کنی ....

یکی میگفت : کاش فقط یه روز ؛ فقط یه روز جای تو بودم و دل ِ تو رو داشتم ؛ اونوقت ... 
گفتمش : اونوقت ؟!!
باختی گُلم ... نه دیگه !؟! نمیشه ...
دل ِ منو داشتن شجاعت ِ قُمار بازی میخواد ، نمی ترسی ؟  بیا  تو ....

به مامانی هستی هم یه سری بزن

میلاد حضرت قائم ؛ مهدی موعود ؛ عطر نرگس (عج) بر شما و عموم شیعیان جهان و همه منتظران آن حضرت عظیم الشآن  مبارک باد

زمین هیچگاه از حجت خالی نخواهد بود ، چه آن حجت ظاهر باشد چه پنهان

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ویروسها پاک میشوند

میلاد بزرگ مرد تاریخ اسلام , غیرتمندی صبور , با مرامی عظیم , عاشقی راستین  را به عموم مسلمانان تبریک میگویم و امیدوارم که سایه ی با عظمت مولی الموحدین علی علیه السلام ,علی ولی الله , علی عزت الله , علی حجت الله علی مرد خدا ,همواره بر وجودتان استوار و باشکوه هرچه بیشتر نمایان باشد . 
و به برکت این وجود بسیار گرامی و زیبا
روز پدر را هم به همه پدران مهربان دنیا تبریک میگویم  

عاشقان عید برشما مبارک

خجالتمیخوام از یه آنتی ویروس خیلی قوی توی افکارم استفاده کنم تا هارد دیسکمو چک کنه و ویروسهای مزاحم رو دور بریزه , پاک کنه و بشم خود خود خودم ... 
به جهنم که بعضی کسا خوششون نمیاد , مثلا" چی میخوان بگن ؟ میخوان بگن اوهوی یارو خراب بوده , اوضاش بیریخت بوده , یا اینکه هی فلونی اینا چیه مینویسی میخوای بهت بگن ج ... یا ف ... ؟!! ببینم مگه کسی که از واقعیتهای اجتماعی و زندگی میتونه خلاص بشه ؟ دوست دارم بگم ...
ببین جونم اینا همون خط قرمزهائیه که دیگه نمیخوام داشته باشم , میخوام از زندگیم لذت ببرم .
همین .......

*****


دلنوشت :

میگفت: وقتی باهات صحبت میکنم ، زیباترین احساسها بهم دست میده ، پاک ترین روحیه رو بدست میارم ، شاید همه جا باشم همه چیز رو ببینم اما نسبت به تو یه جور دیگه نگاه میکنم ...
عینکمو جا گذاشتم ...
گفتم : بیا من زاپاس دارم ...
گفت : دیدی ؟ چشم و هم چشمیه دیگه ؟! میخوام همه چیز رو از نگاه تو ببینم ...

خجالت
خاطره :

چند روز پیش مشغول پخت و پز یه ناهار خاص بودم (خانم باردار همسایه دلش خواسته بود) ؛ یادم اومد که درست سه سال پیش توی همین وقت یه خانواده مهمانم بودند و علاوه بر خورشت فسنجان و شوید لوبیا پلو با ماهیچه ،این غذا  رو هم درست کرده بودم ؛(( چون هرکدوم یکیشو دوست داشتند)) ؛پسر بزرگشون گفت : خاله این چیه ؟ من تا بحال از اینا نخورده بودم ؛ خیلی با مزه اس... گفتم : این اسمش شنیسله عزیزم شنیسل ِ مُرغه ...نَنَه ش هم دنبال حرف پسر گفت ؛ آره با مزه اس لبخندو این فسنجون هم خیلی خوب و پر ملاته مزه اش فرق داره با فسنجون ما ...
 یهو دلم هوای اونروزا رو کرد ... یادم اومد که چقدر این پسر بر خلاف بابا و مامانش بامعرفت بود و حرمت نون و نمکها رو نگه داشته بود و هراز گاهی احوالی میپرسید و یادی از دورهم جمع شدنها و غذاهای خوشمزه و تی شرتهایی که براش میخریدم میکرد ((البته نه تنها برای او که برای همه اشون ، این رو نوشتم که فکرای ناجور نکنید چشمک))و اظهار دلتنگی میکرد، و خیلی چیزای دیگه هم یادم آمد ... 
یادم اومد که ...بی خیال اگه بخوام بگم طولانی میشه ، حالشو ندارم .

ناگفته نگزارم :  کلمه ی بامزه که آنها بکار میبردند ؛ همان خوشمزه خودمان است خنده

***** 

سخن بزرگان :

دیدن طلعتِ دلدار؛ بصیرت خواهد      عاشقان؛  صاحب چشم دگری باید بود

اینجا را هم بخوانید

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

گاهی زندگی میکنیم

پرهیزگاری و بی طمعی و بردباری کلید هر دردی است  ...

"""دنیا بسان لانه ماران است, و این جهان پراز آدمهائیست که با لبخند به تو نزدیک میشوند و تو را می بوسند , اما طناب دار تو را در ذهن خود می بافند . """


گاهی زندگی میکنیم و گاه در انتظار زندگی کردن ،صبر میکنیم ...اما  زنده بودن را فراموش میکنیم.
یادمون میره عمرمون چطور گذشته  بعد ش میگیم  تجربه کردیم ... چی رو تجربه کردیم ؟ !!
خطاهامونو ؟ اشتباهاتمونو ؟  ندونم کاریهامونو؟
میزنیم تو سرمون ، ای وای ؛ فلان شد و بهمان شد... خوب که چی ؟ که زنده ایم و زندگی میکنیم ؟
نگاه تو چشم آدما میکنیم و دروغ میگیم
لبخند میزنیم تو روشون و خنجر از پشت میزنیم
میگیم دوست دارم و زجرش میدیم
خودمونو راستگو و درستکار معرفی میکنیم و باورمونم میشه که همینطوریم
برای یه لقمه نون سر همدیگه رو کلاه میزاریم
برای بهتر زندگی کردنِ خودمون؛  آدم میفروشیم
هی فیلم بازی میکنیم ، هی دروغ میگیم ، هی پشت هم اندازی میکنیم
دیو درون رو پشت نقابِ فرشته صفتی پنهون میکنیم
...
اینا اسمش زندگیه ؟ اینا همه ی اون چیزائیه که در انتظارش بودیم و صبر کردیم ؟ اینا زنده بودنه ؟
ایول بابا ایول ...عجب با ((هاله !!)) این زندگی ........

اینجا هم مرا بخوانید

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مدفون عشق

 

یکی بود یکی نبود..زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود..

خدا بود و اونهمه قدرت و عظمت...خدا بود و اونهمه اراده و حکمت..

خدا روح همه موجودات و خلق کرد.آسمونها...زمین...فرشته ها و جن و خلاصه
هر چی می خواست آفرید.تو همه این موجودات روح آدم از همه لوس تر بود.
دست خدا رو چسبیده و ول نمی کرد.از پیش خدا تکون نمی خورد.

خدا یه کالبد گلی ساخت.کالبد گلی انسان و ..توش خالی خالی بود..فقط تو قفسه سینه اش یه صندوقچه بود.یه روز همه موجوداتشو جمع می کنه...
بهشون میگه..برید تو این کالبد گلی..ببینید چی پیدا می کنید؟ همه موجودات یکی یکی گشتی زدند ...دوری زدند...به صندوقچه رسیدند ولی درشو نتونستند باز کنند .دونه دونه میان بیرون و به خدا میگن که ما چیزی پیدا نکردیم.

 تا اینکه فقط روح آدم می مونه..خدا بهش میگه تو نمیخوای بری؟

آدم می گه...نه ..نه

ـبرو یه گشتی ببین چی پیدا می کنی..

آدم باز محکم تر دست خدا رو می چسبه..میگه..نه...نمی خوام.

ـ برو ببین شاید یه چیزی پیدا کردی..برو باز می گردی..

آدم هم میگه..خدا من از پیشت نمیرم..

خلاصه بعد یه عالمه صحبت،آدم قبول میکنه که بره و گشتی بزنه.

یه قدم بر میداره ..بر میگرده به خدا نگاه میندازه..

دو قدم میره...یه قدم میاد عقب..

باز میره جلوتر...بر میگرده و با نگرونی می پرسه...برم؟؟

خدا یه لبخند میزنه..میگه برو.

باز چند قدم جلو میره..دوباره برمیگرده..میپرسه ..برم؟ خدا میگه ..برو ..بر می گردی..تا اینکه بالاخره وقتی که می خواد
از دهن کالبد داخل بشه...برمیگرده و می پرسه...بر می گردم؟؟!!!

-..بر می گردی.

روح میره توی کالبد..گشتی میزنه. تا اینکه به صندوقچه میرسه.نزدیک صندوقچه میشه..اطرافش یه دوری میزنه.. که یهو درش باز میشه..آدم میره تو صندوقچه ببینه ایا چیزی می تونه پیدا کنه؟ ولی وقتی میره تو..در بسته میشه.

روح آدم به در صندوقچه میکوبه....باز شو..باز شوو..ولی باز نمیشه...

شروع میکنه خدا رو صدا زدن...خدا...بلندتر...خدااااا....خدااااااااا....

ولی در صندوقچه هنوز بسته است.روح ادم مرتب مشت مبزنه به در صندوقچه...محکم و محکم تر..کم کم با هر مشت ادم کالبد گلی شروع میکنه به حرکت..بلند میشه..جنبش پیدا میکنه..

آدم تو اون صندوقچه که بعدا اسمشو گذاشتن(قلب) ،مرتب به در می کوبه.طپش می کنه ,خدا رو صدا می زنه و دنبال خدا می گرده..دنبال اون کسی که گمش کرده.
 با هر تپش خدا رو می خونه...با هر جنبش به دنبال اونه..تا وقتی که در این صندوقچه باز شه و روح لوس آدم پیش محبوبش بر گرده,‌وقتی هم که برگشت بهش بگه عاشقتم باهمه وجودم دوستت دارم ......

*****************************************
رانده شده از خویشم ، دردل نگاری نیست
این جان خزان دیده ، سرخوش زبهاری نیست
همراه نشد آخر ؛ کس ، با دل مسکینم
در جاده قلبم اثر از سواری نیست ...
رویای شکفتن را درسینه  خویش کُشتم
کارم شب و روز ای دل ، جز ناله و زاری نیست
جوانه بودن را ، در کویر خشک خویش جُستم
دیدم که سرابم من ، جُز گرد و غباری نیست
جز گور ؛ کجا باشد ؟ جای تن ِ رنجورم
وقتی که درایینه مردُم ، آئینه داری نیست ؟

حرفهایی از دلِ خسته ی من ....

مردُم = مردمک چشم

اینجا را هم دوست داشتید بخوانید

 

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

 


زانوانم مدتهاست دلتنگ سفرند ! سالهاست فرصت صعود را از آنان دریغ داشته ام.
..دیرگاهیست آنان را در بغل گرفته و به راه خیره شده ام...

و قلبم چه بی قرار سر بر دیوار سینه ام می کوبد
تا شاید از اتاقک تن رها شود و پرواز کند..تا دور..تا عرش...

و چه ظالمانه به تماشای هلاکشان نشسته ام...

و دیر نیست دادگاهی که به جرم غفلت، به دار حسرتم بیاویزد !!
پس صبر میکنم ..............

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس