سايه صبور

من کيم ؟ يه شاخه ؟ يه برگ؟ يه ...

شب رفت و من بنشسته ام . با گريه بيدارم هنوز ، از اشکهای من مپرس ، چون جويبارانم هنوز ، در کوچه های خاطره در مامن ياد توام ، اما نميدانم چرا امشب هراسانم هنوز ،

حادثه پشت حادثه، زيستن بی حيات ، مردن بی دليل ............

چشمه های اشک جاری و من بی قرار تر از هميشه .

به کجا پناه ببرم . به کجا ؟ دستم به هيچ جا بند نيست ، سر گردانم، سرگردانم .

از کجا بيارم شيش تا شکم گرسنه رو سير کنم ؟

اينها جملات دخترک يتيمی است که شانزده سال بيشتر ندارد . شش خواهر که پنج نفر ديگر از خودش کوچکترند . حدود يکسال و نيم پيش مادر و پدر و برادر کوچکشان را در يک حادثه از دست دادند .

پدر کارگر کارخانه ای در ورامين بود و مادر خانه دار و برادر سه ساله ...

اين خبر بوسيله ی يک خير به گوشمان رسيد و درخواست کمک کرد . ماهم توی اين مدت هرکاری توانستيم بصورت غير مستقيم توسط اين خير انجام داديم . و ماهيانه ای ناچيز روی هم گذاشتيم و در اختيارشان قرار داديم که غرور اين دختران لطمه نخورد و فکر کنند که ماهيانه ای که به دستشان ميرسد همان حقوق پدر خدا بيامرزشان است .

و حالا واقعا برای سال نو و ساير مطالب اين عزيزان دستمان کوتاه شده است . حاج آقا احمدی که اين خير بزرگوار هستند گفتند خواهرم امسال کاری نکرديد و حقوق منهم کفاف نميدهد . گفتمش شرمنده شده ام . افرادی که سال قبل همياری داشته اند هرکدام به نوعی امسال نتوانستند گامی مثبت بردارند . و من نيز هرچه داشته ام بجای آنها نيز واريز کرده ام .

حاجی : حال تکليفمان چيست ؟

من : خدا بزرگ است . انشاءالله يه طوری ميشود .

.................................

 

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس