سايه صبور

دوقصه که شمارا وادار به تفکر میکند

قرعه ی نقد هفته آینده بنام من مسکین افتاد
حضور شما فرزندان عزیزم  - برادران و خواهران گرامیم - مایه ی افتخار و آرامشم خواهد بود
شمائی را که تا کنون ندیده ام در آرزوی دیدارتان هستم
و شمائی را که دیده ام  همواره میل به دیدنتان دارم 
از صمیم قلب دوستتان دارم .

 نقد جلسه ی یکشنبه ۱۸ اسفند ۸۷

آدرس : تهران - خ سید جمال الدین اسد آبادی ( یوسف آباد) خ ۲۱ پارک شفق - فرهنگسرای دانشجو- سرای کتاب. از ساعت ۱۷ الی ۱۹


 دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شدو از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد      می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.
 راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

نویسنده: عرفان نظرآهاری

##################################

غضب کلید هر شری است..

چیزی که منو تو فکر فرو برد .....خشم ......بود !!!
حالا می فهمم وقتی می گن خشم جنون موقته یعنی چی !!

جدا ما آدما چقدر خوشبخت بودیم اگه موقع عصبانیت ، موقع ناراحتی کمی صبر می کردیم!!
چقدر موفق بودیم اگه زود تصمیم نمی گرفتیم!!

دنیا دنیای پشیمونیه ...آیا باز هم میتونه ثانیه های از دست رفته عمر ما رو بهمون بر گردونه؟!!
چقدر پیش آمده که لحظاتمونو با یه عمل نسنجیده تباه کردیم؟!
یه تصمیم درست رو زیر آوارِ خشم مدفون کردیم !!
یه سر انجام خوب رو زیر لگد های عصبانیت له کردیم!!
یه قلب رو با سنگ بد خویی؛ شکوندیم!!
دو تا چشم مهربون رو با کج خلقی هامون گریون کردیم!!


ن.ت.

١-بهتره قبل از خوانده شدن ؛ خویش را بخوانیم
٢-بهتره قبل از خشمگین شدن کمی تعقل و تفکر کنیم
٣-بهتره قبل از سنجیده شدن بسنجیم
۴-بهتره در مورد همه تصمیماتی که میگیریم تامل کنیم

اینجا را هم اگه دوست داشتید بخونید

 
اینهم قولی که به چندتا از دوستا داده بودم یکی دیگه از شیرین کاریهای هستی خانم رو براتون بنویسم چشمکاین قضیه مربوط میشه به 4 سال پیش ...
 یک روز تعطیلی هستی و داداشش و پسرخاله و دخترخاله تصمیم میگیرن چهار نفری با دو موتورسیکلت داداشابرن تفریح : هرکدوم از خواهرا ترک موتور برادر میشینه و یا علی مدد ....
بچه ها دیر کرده بودن و من بشدت نگران طول و عرض اتاق رو هزاربار طی کردم دائم میرفتم از پنجره سرک میکشیدم ...نخیر خبری نیست ؛شب شده بود لباس پوشیدم و راه افتادم که برم ببینم از کجا میتونم خبری از اونا بگیرم ؟ کلافه و سردرگم بودم ناراحتتا در حیاط رو باز کردم با چهره خندون بچه ها روبرو شدم از شدت خنده بسختی قهقههتعجبسلام دادن و منم عصبانی ی ی ی ی عصبانیگفتم سلام و زهر مار کجا بودین تا حالا دلم هزار راه رفت ؟ بچه ها گفتن بزاربیائیم بالا برات تعریف میکنیم و خلاصه قضیه این شد که: علی و افشین یه کلمه از یه مزاحمی میشنون و ترمز میکنن...و اون مزاحم که موتوری بوده در میره ؛ پسرا هم خواهراشونو بغل یکی از موتورها کنار کلیسا تو خیابان ویلا میزارن و خودشون با یکی از موتورسیکلت ها پسره رو دنبال میکنن و خلاصه میگیرنش و درگیری که میخواسته خیلی بیخ پیدا کنه بوسیله مردم ختم به خیر میشه ... بعد علی یهو میگه اِ...افشین ؟ این موتور من نبود که مثل جت  از جلومون رد شد؟!!!
افشین میگه آره دونفرم پشتش بودن ...اِ اِ اِ علی !!! ببین هستی و مهرنوشن !!! پسرا با موتور دنبالشون میکنن و هرچی بوق و چراغ میزنن هستی خانم ترمز نمیکنه و باخنده ادامه میده شیطانبه هرجون کندنی پسرامتوقفشون میکنن و میگن پیاده شین  زشته هستی میگه چرا زشته ؟ مگه موتور سواری عیب داره ؟ حجابمون هم که ایرادی نداره کلاه ایمنی هم که داریم پس شما دوتا باهم ما دوتا هم باهم ... پسرا حریف دخترا نمیشن و مجبور میشن تا خونه همراهیشون کنن که لااقل کسی مزاحمشون نشه ...چهار راه بعدی گیر پلیس راهنمائی رانندگی میافتن و خلاصه بعد از کلی دردسر سازی با خنده وشنگول به خونه برمیگردن ... علی میگفت مامان الحق و الانصاف موتور سواری خواهرم حرف نداره ...گفتم خبه خبه نمیخواد ازش تعریف کنی خیلی کار خوبی کرده ازش تعریفم میکنی ؟! که اینجا مهرنوش لب ورچید و گفت ببین افشین ؟علی به هستی موتور سواری یاد داد تو به من یاد نمیدی ناراحت علی هم گفت ناراحت نشو دختر خاله جان خودم یادت میدم لبخند افشین گفت تو رو خدا بزار این یکی دیگه یاد نگیره وگرنه هرروز باید یا اداره پلیس باشیم یا دنبال موتورامون بگردیم بازنده...اینم یکی از ماجراهای موتور سواری هستی خانم که قولشو داده بودم ... حالا یه خبر یواشکی هم دارم چشمک هستی تصمیم گرفته که بره پایه یک هم بگیره  جل الخالق من نمیدونم پسر بدنیا آوردم یا دختر ؟ تعجب تازه میگه بعدش نوبت بالگرده ...

عکی ترئینی است

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس