سايه صبور

قطعه های خوب زیستن

عزیزانم شاید خواندن سه قطعه برایتان طولانی باشد اما قطعا" بدرتان میخورد پس یه کمی وقت بگذارید و با دقت بخوانید و از برداشتهای خودتان برایم بگویید. ضمنا" دیروز یک سایت پیدا کردم که فکر میکنم خواندنش برایتان مفید باشد و آگاهی دهنده انشاءالله بروید به آدرس :

قطعه اول :


«تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ أَعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَواتِ
وَ خالِفِ الْهَوى وَ اعْلَمْ أَنَّکَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَیْنِ اللّهِ فَانْظُرْ کَیْفَ تَکُونُ.»:

صبر را بالش کن، و فقر را در آغوش گیر،
 و شهوات را ترک کن، و با هواى نفس مخالفت کن
و بدان که از دیده خدا پنهان نیستى، پس بنگر که چگونه اى

قطعه دوم :
 سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
 نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....  
 

قطعه سوم :

INTERVIEW WITH GOD  گفتـــــــــگو بــــــا خـــــــدا
I dreamed I had an interview with god   خواب دیدم در خواب باخدا  گفتگویی   داشتم
God asked  خدا گفت
So you would like to interview me  پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
I said ,If you have the time  گفتم اگر وقت داشته باشید
God smiled  خدا لبخند زد !
My time is eternity  وقت من ابدی است
What questions do you have in mind  for me  چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی   از من بپرسی ؟
What surprises you most about human   kind  چه چیز بیش از همه شما را در مورد   انسان متعجب می کند ؟
God answered  خدا پاسخ داد :
That they get bored with child hood این که آنها از بودن در دوران کودکی  ملول می شوند
They rush to grow up and then  عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
long to be children again  حسرت دوران کودکی را می خورند
That they lose their health to make   money
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن   پول می کنند
and then  و بعد
lose their money to restore their   health  پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند
That by thinking anxiously about the   future  اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present  زمان حال را فراموش می کنند
such that they live in nether the  present  آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می   کنند
And not the future  نه در آینده
That they live as if they will never   die  این که چنان زندگی می کنند که گویی ،  نخواهند مرد
and die as if they had never lived  و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده  اند
God's hand took mine and  خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while  و مدتی هر دو ساکت ماندیم
And then I asked  بعد پرسیدم
As the creator of people  به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you  want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی   را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile  خداوند با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not make any one  love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را   مجبور به دوست داشتن خود کرد
but they can do is let themselves be  loved  اما می توان محبوب دیگران شد
To learn that it is not good to  compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با  دیگران مقایسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که  دارایی بیشتری دارد
but is one who needs the least  بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
To learn that it takes only a few  seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می   توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که  دوستشان داریم ایجاد کنیم
and it takes many years to heal them  ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن  زخم التیام یابد
To learn to forgive by practicing  for giveness   با بخشیدن بخشش یاد بگیرند
T o learn that there are persons who  love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را  عمیقا دوست دارند
But simly do not know how to express  or show their feelings
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز  کنند یا نشان دهند
To learn that two people can look at  the same thing
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک  موضوع واحد نگاه کنند
and see it differently  اما آن را متفاوت ببینند
To learn that it is not always  enough that they be forgiven by  others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران  آنها را ببخشند
The must forgive themselves  بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
And to learn that I am here  و یاد بگیرند که من اینجا هستم
ALWAYS   همیشه ...

دوست دارید  مامانی هستی را هم بخوانید؟

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس