سايه صبور

نجوای عشق

دوست داری مامانی هستی رو هم بخونی ؟

به خیال می آمد که وقتی او کنارش هست تنهائی دیگر نیست . از او تا اوج ِ او , از او تا گُستره بلند ِ زندگی . و از من تا خود ِ من ِ تنها ...
او بود که مرا به داشتن راز ِ نجوای ِ عاشقانه دعوت میکرد و همراهش میشدم , از جاده ی  رنج میگذشتم ... باهم میگذشتیم , پیکره ی زنجیر اسارت و دلتنگی را پاره میکردیم و باز دلتنگ بودیم , از این رفتن ها , از این کاویدن ها و پیمودن ها یمان ؛ زمین ، خیس میشد و پاهایمان به گِل مینشست وانگاه که نسیمی خنک تَنِمان را نوازش میکرد تا شاید ............. نه نمیشد و نفسی تازه میکردیم و باز راه می پیمودیم ...همه جا را باهم سَرَک میکشیدیم اما ؛ اما او نبود که میتوانست کاملا" آرامم کند یه چیز این وسط کم بود و گاه از سَر ِ لجاجت فراموشش میکردم همان رازی بود که او همواره به یادم می انداخت وقتی که دیگر از سرعت گامهایمان خسته میشدیم ...
آره نجوائی عاشقانه با خالق همه این ها مرا آرام میکرد . او هم میرفت و مرا با عشقم تنها میگذاشت شاید که لبخندی بر لبانم بنشیند اما لحظاتی بعد مجبور به برگشت میشد تا سبُک شوم تا خالی شوم . او با درد ِ من می آمد و با سبکبالی ام پرمیکشید...
او خیلی خوب بود فقط یک بدجنسی کوچولو داشت آنهم وقتی بود که میخواست بره ، قرمزی‌ِ چشمامو با خودش نمی بُرد ؛ اونها رو جا میگذاشت تا منو رسوا کنه ...
دیگه به کسی نمیتونستم بگم که : چیزی نیست سرما خوردم !!! خاک رفته تو چشمام !!! بهونه هامو خراب میکرد ...

ن.ت . گاهی تما م چیزهائی که یک نفر لازم داره ؛ تنها ، دستیه برای گرفتن و قلبیه برای فهمیدن ِ او ...........

خدا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عاشِقِتم

   + مامانی هستی ص.آ. ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس