سايه صبور

تنهائی

*تنهائی!! این واژه را بلندترین شاخه درخت خوب میفهمد....

*به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد !  اما هروقت تنم به جماعت نادان خورد ؛ گفتند: مگه کوری ؟!!

....

بی تو خیلی تنهام ، هرجا که میرم هرجا که هستم جای خالی تو رو حس میکنم .عزیز سفر کرده ی مادر دلم خیلی تنگه برات ، دوباره روز مادر آمد و تو نیستی که با یک شاخه گل رُز آبی هرطور شده خودتو بمن برسونی و بگی؛فقط اومدم بهت بگم :عاشقتم مامان ........ وای وای از حرکات شیطنت آمیز و بامزه ات ... یکسال و دوماه و هفت روزه که نیستی چهارصدوسی و چهار روزه که ندیدمت و میلیونها ساعت و دقیقه است که چشم انتظارتم مادر چشم انتظارت ...

دیروز با مهیاررفتیم رونمائی کتاب سید محمد رضا واحدی توی تالار اندیشه ؛ ایشونو دیدم و تبریک گفتم ساعتی نشستم و به سخنرانی ها گوش دادم اما انگاری اونجا نبودم بیشتر طاقت نیاوردم دلم هوای تو رو داشت خواستم بیام سر مزارت ؛ اما مهیار نذاشت گفت دیر وقته بهتره امروز نری و ...(((مهیار ؛هروقت میخواد منو از لاکم بیرون بیاره میاد اداره و میگه پاس بگیر بریم بیرون کار واجبی با هات دارم میدونی عزیزم مهیار و مهین مثل قدیما ثابت قدم موندن و هیچ چیزی باعث نشده که منو فراموش کنن ....)))و اما امان از دوستانی که بخاطر چیزی یا کسی یا خواسته ای ادعای دوستی دارن و همینکه به ایده هاشون نمیرسن بنای ناسازگاری میزارن یا فراموشت میکنن یا .....

میدونی عزیزم؟ تو نیستی که هروقت دلم میگیره و از نا اهلی روزگار و بعضیها داغون میشم باهات حرف بزنم ، نمی دونم می بینی که بعضی ها با من چیکار کردن ؟ نمیدونم میشنفی حرفاشونو؟ نمیخوام غم به دلت بشینه و ناراحت بشی آخه حالا که نیستی بی رو درواسی بهشون یه چیزی بگی ، من مجبورمیشم که بسپارمشون به خدا... خدا خودش میدونه چه جوری جوابشونو بده ، خصوصا" اونی که تو و من خیلی باورش داشتیم تازه بعد از اینهمه سال خودشو نشون داد ........ این نیز بگذرد ...

   + مامانی هستی ص.آ. ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس