253 مین روز

امروز و این ساعت درست 253 روزه که نیستی .وای از لبریز شدن کاسه صبر ..

تو چطور فکر کردی که این مامانی صبور همیشه و همه جا میتونه طاقت بیاره و صبر کنه ؟چطور به خیالت رسید که وقتش رسیده با رفتنت در آزمون سخت تری از زندگی قراربگیره ؟ آخه با خودت نگفتی هر صبری اندازه ای داره ؟ نمیدونستی که این یکی از اندازه ی دل من خیلی خیلی بزرگتره ؟ تو این دل به این کوچیکی ! صبر ٍ به این بزرگی جا نمیگیره ؟ به خیالت رسیده بود که هر روز که بگذره من آروم تر میشم و به زندگی بر میگردم ؟!!  نه ،نه مادرجان نه .. هرچی زمان دوری تو بیشتر میشه من بیقرارترم ، نا آرام ترم ، چشام خیس تره ، دلم بیشتر و بیشتر خونه ، و تو رو طلب میکنه .. .. بیشتر دنبال گمشده ام هستم ..ا 

مادر مادر مادر کجائی که دارم میترکم کجائی دلبندم که دارم دق میکنم ، ایکاش ایکاش مرگی ناگهانی میومد سراغم تا مجبور نمیشدم این مرگ تدریجی رو این هلاهل رو مزه مزه کنم ..

یاد روزائی میافتم که اداره بهم زنگ میزدی و میگفتی مامانی یه قطعه جدید نواختم یه شعر تازه گفتم وقت داری برات بخونم ؟ و بی اینکه منتظر جوابم بشی میخوندی برام ..

اما چند تائی از نوشته ها و شعراتو برام نخوندی چون میدونستی که میخوای بری و بوی رفتن میدادن و نمیخواستی دلهره بندازی تو دلم ، تازه بعد از پروازت این شعرا به دستم رسید .. آخ  آخ که پر از بغضِ ناتمامم آخ که توی گلوم یه گلوله بغضه که داره خفه ام میکنه آخ که رو چشمام پرده های ضخیم اشکه و نمیزاره درست ببینم ..

از هرجا که گذر میکنم یاد یه خاطره از تو میافتم ، صدای ساز که میشنوم یاد ساز زدنای تو و اون صدای گرمت میافتم که با سازت میخوندی برام و میگفتی : مامی این واسه توئه .. گاهی هم گیتارتو زمین میزاشتی و ویولونتو بر میداشتی و با چنان سوزی آرشه رو به حرکت در میآوردی که اشکم در میومد .. و تو لبخندی محزون میزدی و میگفتی مام  هی مام یه روزی .. بعد حرفتو میخوردی و سکوت میکردی ، کاش اون روزا میفهمیدم تو اون مغزت چی میگذره و .. میدونی از وقتی که رفتی نتونستم حتی یکبارم آرشه ویلونو دستم بگیرم ؟ آخه هر روز ناخن بر زخمه دلم میکشم .. و خراشه های دلمو شرحه شرحه میکنم آی ی ی ی ی  کجائی مادر کجائی که حتی تو خوابم نمیای ؟

من مادرت م ها؟! یادت که نرفته ؟ خودت میگفتی حرف و درخواست مادر حجت بر همه ی کارهاست .. پس حالا چی ؟ نمیخوای بیایی ببینمت ؟ بغلت کنم ؟ بوست کنم ؟ نازتو بخرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم برات تنگه مادر دلم برات تنگگگگگگگگگگگگ

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bloom

من تا حالا عزیزیم ازدست ندادم نمی تونم بفهمم چقدر سخته اما یه چیزیو خوب می دونم که فکر کردن بهشم داغونم می کنه فقط ازروی ادب می تونم بگم تسلیت خوشحالم ازحضورتون بازم تشریف بیارین

bloom

یه استدلالی می شه داشت معمولا توهمچین مواقعی می گن کم کم به نبودش عادت می کنه من میگم عادت نیس تسلای نزدیک شدن بهشه!

محبوبه

تسليت ميم. خدا واقعا صبر بهتون بده. جز دعا كاري ازم بر نمياد

فریبا

هیلدای گلم سلام فقط میگم از وقتی این خبر رو خوندم یه ریز تا صبح گریه کردم. توی تنهایی و غربت خودم و شب شهادت حضرت ابوالفضل . چندین بار برات ایمیل زدم اما جوابی نگرفتم. هیلدا نمی دونم چی بنویسم شوکه شدم شوکه. [گریه]

بهداد

سلام خیلی سخت است تحمل و دوری انهارا تحمل کردند

رویا

عزیز بزرگوارم درود در این مواقع کلمات مفهوم خود را از دست میدهند و زبان هم ناتوانتر از گفتن ناگفتنیها . دردی که در وجودتان جا کرده جایی برای گفتن هیچ نگذاشته . امیدوارم دلتان وسعت دریا گیرد . هر چند که این درد بسی بزرگتر است .

mahtab

سلام اینجور وقتا گفتن سخته و فقط شاید باید شنید و شنید درد دل ها رو ناله ها رو ......... الان که مادرم فکرش هم دیوونم می کنه ولی شنیدم خدا صبر می ده صبور یا حق [گل]

bloom

بهتر«بهترکه شکوفانشده به گناه آلوده نشده پرپرمی شن!غنچه روفقط خدامی چینه! پاک ومعصومارو فقط خدا واسه خودش بر میداره

قلندر

چيزي نتونستم بنويسم كاش ميشد حسم رو بگم ..... موفق باشي

مژگان

سلام فقط و فقط از خدا براتون صبر میخوام. مامانی هستی آنقدر صبور هستید که مصلحت او را پذیرفته اید. یادش بخیر و زنده.