حسرت نبودنهای تو

سلام دلبندم

فردا هم روزیه که باید باشی و نیستی ....

هرسال قرارمون یکی از کافی شاپ های دلخواهمون بود ...

تولدمو تبریک میگفتی و از قبل با صاحب کافی شاپ برای شمع و کیک قرار مدار میگذاشتی و همیشه هم سفارش فقط یک شمع میدادی .. (..چقدر برای همین یک دونه شمع با هم میخندیدیم و فلسفه می بافتیم گریه)  این یکسال و چهار ماه اخیر حسرت همه لحظات و روزهای خاص رو با رفتنت به دلم گذاشتی ...ناراحت

عیدها , تولدها, روز مادر و ...........

خدایا صبرم عطاکن بی او خیلی تنهام خیلی خیلی خیلی ........گریه

 

نمیدانی چه دردی دارد وقتیکه  حالم در واژه ها هم نمی گنجد................


-------------------------------------

خداوندا : ما را ببخش ؛ بخاطر همه درهائی که زدیم و هیچکدام خانه تو نبود! تو که آسمانی را میگریانی ، تا گلی را بخندانی . مارا بخندان بی آنکه کسی را بگریانی .........

--------------------------------------

ر... هم دیگه اون دختر صاف و صادق قدیمی نیست

ز... هم فکر اهداف دیگه ایه که برای من ملموس نیست

م... هم اینروزا بد جور دپرسه و حرفی نمیزنه و حالش خوب نیست .......

و...... حالا چرا اینهمه ^ نیست ^  *هست * شده ؟ نمیدانم !!!

---------------------------------

92/4/10= امروز ِ بی تو آغاز شد و انگاری یه دستی داره قلبمو فشار میده و با ناخوناش خراش میده ... دلم , چشمم, وجودم .. پر از بغضه .......

تنهاترین تنها اینجا هم هست بی هیچ کلامی ....

/ 10 نظر / 53 بازدید
بهروز

بعد از مدتهاي بسيار زياد به وبلاگ مامان هستي و اونجا به اين وبلاگ اومدم. از تصاوير و متنها متوجه از دست دادن عزيزتان شدم. تصورش بسيار سنگين و غيرقابل باور بود. واقعا قلم و زبان قاصر از حتي عرض تسليت است واقعا براي پدر و مادر هيچ چيز سخت تر و دردناكتر از از دست دادن فرزند نيست. حتي تصورش هم براي پدر و مادر بسيار دردناك و جانكاه است. مطمئنم بسيار بسيار بسيار سخت است. فقط مي توان از خدا طلب صبر و شكيبايي بر اين غم بزرگ كرد. از خداوند بزرگ طلب صبر براي شما و خانواده تان مي كنم.

طاها

دخترکم با دخترم در بازار قدم می زنیم. با دستان کوچکش انگشتم را گرفته است. لحظه ای حواسش به سمت مغازه ها پرت می شود. دستانش شل می شود. آرام انگشتم را از دستش خارج می کنم. همین طور دارد می رود. می ایستم نگاهش می کنم. یک لحظه می فهمد مرا گم کرده است. گیج می شود. مبهوت، این طرف و آن طرف را نگاه می کند. شروع می کند به گریه کردن ...................................................... دوستی، دخترکم را به بغل می گیرد. اما او مثل مرغی که آماده پرواز باشد، دو دستش را به سمتم رها میکند تا از دستانش ازاد شود. بغلش که می کنم آرام می گیرد. ............................................ سر از مهر برمیدارم. دو دستش را به گردنم حلقه می کند. به سجده می روم. می خندد. با من پایین و بالا می شود. سر از مهر برمیدارم: الحمدلله سلام دوست عزیز در صورت تمایل به تبادل لینک، پس از ثبت وبلاگ خبر دهید. http://tapesheghalb.blogfa.com/

طاها

سلام دوست عزیز لینک شدید موفق و سربلند باشید یاعلی

passat

خوبی آدم بودن اینه که "عادت" می کنیم!به بودن و نبودن

دریا

چقد سخته مخصوصا برای یه مادر من اولین بارمه به اینجا اومدم با خوندن حرفاتون یاد از دست دادن برادرم افتادم اصلا باور نمیکنم رفتنشو امیدوارم روحشون شاد باشه و در آرامش باشن

سعیده عباسی

سلام مادر مهربون نمیدونم چرا اینجام ... اسم وبتون رو در وب دوستم مریم روزهای صورتی دیدم...یاد چند سال پیش افتادم که برادرم از وب شما میگفت و شما جز دوستاشون بودید البته هم خواهرم و هم برادرم... نمیدونم یادتون هست یا نه ... یاد ایام (ریحانه) ... به هر حال هم خوشحال شدم و هم ناراحت ...امیدوارم خداوند صبر و آرامش رو در کنار هم به شما عطا کنه ... در پناه حق...[گل]

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام خدمت بهترین مادر دنیا خیلی وقت است که جرات حضور در سرای با صفایت را ندارم! یادت همیشه باعث یادآوری عزیز سفر کرده مان می شود و من بی طاقت تر از آن هستم که بتوانم ذهنم را .... و اما بعد... ملالی نیست به جز دوری شما و کم سعادتی من حقیر

سعیده عباسی

سلام مهربون خیلی خوشحال شدم از حضورتون ... ما هم خوبیم ... ریحانه هم خوبه و ماشالله بزرگ شده ... خدا بخواد سال بعد کنکور شرکت میکنه ... امیدوارم شما هم حالتون بهتر شده باشه ... ممنون از لطفتون بابت دلنوشته هام... سلام گرمتون رو به همه میرسونم... باز هم آرامش و صبر از خداوند برایتان خواهانم... در پناه حق... [گل]

محمد

سلام مادرم .....خوبی؟خیلی وقته بهتون سر نزدم ...شرمنده .....امیدوارم گذر زمان کمی تحمل نبودنش و بیشتر کرده باشه ....براتون صبر و سلامتی آرزو میکنم ...